آرشیو موضوعی
    ارسال اس ام اس در پارس پیک
    Previous Next
    Latest on Mon, 10:23 am

    Hamid: ILove you sahar gorishi

    آرمان: دوستت دارم كلثوم جان عاشقتم

    navid: Hi l laveyou m

    داریوش: معصومه جان عاشقتم

    محسن: سلام عزيزم دلم برات تنك شده

    sahar: salam

    ali: salam mishe khodetono moarefi konid

    Alireza: لعنت ب تو چرا نميگي ديشب کجا بودي،حالا که بهت وابسته شدم ميري؟؟؟

    هانی: برگ ازدرخت خسته میشه پاییزهمش بهونه است

    یشیم: عاشقتم ایمان

    » برای نوشتن پیامک خود کلیک کنید




جستجو در مطالب پارس پیک
تبلیغات متنی پارس پیک

    پیام نور

    دانلود سوالات دانشگاه پیام نور

    Www.Pnu.Cc


عضویت در گالری پارس پیک + دایرکتوری پارس پیک
عضویت در گالری پارس پیک
ثبت لینک شما در دایرکتوری پارس پیک


تبلیغات


محصول ویژه
گردنبند Love
گردنبند Love، بهترین طرح برای سال 2013، طراحی فوق العاده ظریف و شیک. دارای زنجیر و بسته بندی شکیل. بهترین هدیه برای کسی که دوستش دارید. با قیمتی استثنایی برای اولین بار در ایران ...
گردنبند Love یکی از جدیدترین و شیک ترین گردنبندهای عرضه شده در جهان می باشد. این گردنبند با رنگ فوق العاده زیبای طلایی همراه با یک زنجیر ظریف ارائه می شود. به کار بردن دو نگین و مروارید زیبا در طرح یا همان نوشته Love زیبایی این گردنبند را دو چندان کرده است. هم اکنون می توانید این گردنبند را با قیمتی استثنایی از این فروشگاه سفارش دهید.

روش خرید : برای خرید پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول مورد نظر را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.
قیمت فقط : 9,200تومانخرید پستی گردنبند Love

موضوع : .بخش عمومی و آموزشی


داستان کوتاه توهم%

این داستان رو دوستم برام تعریف کرده و قسم می‌خورد که واقعیه:دوستم تعریف می‌کرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت؛ جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

این‌طوری تعریف می‌کنه: من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد.

وسط جنگل، داره شب میشه، نم بارون هم گرفت. اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه می‌بینم، نه از موتور ماشین سر در می‌ارم!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو گرفتم و مسیرم رو ادامه دادم. دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام و بی‌صدا بغل دستم وایساد. من هم بی‌معطلی پریدم توش.

این قدر خیس شده بودم که به فکر این که توی ماشینو نیگا کنم هم نبودم. وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر، دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!!

خیلی ترسیدم. داشتم به خودم می‌اومدم که ماشین یهو همون طور بی‌صداراه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعد و برق دیدم یه پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود. نمی‌تونستم حتی جیغ بکشم. ماشین هم همین طور داشت می‌رفت طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا این قدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند به سمت جاده.

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم. ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه می‌رفت، یه دست می‌اومد و فرمون رو می‌پیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم. در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون. این قدر تند می‌دویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش می‌اومد. رفتم توی قهوه خونه و ولو شدم رو زمین، بعد از این که به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم.

وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند، یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد: ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل می‎دادیم سوار ماشین ما شده بود.



◊ نویسنده :علیرضا◊ تاریخ :۱۳۹۰/۰۱/۲۳◊ بازدید : 656دیدگاه‌ها خاموش
1
در گوگل محبوب میکنم
جهت حمایت از پارس پیک روی 1+ کلیک کنید